![]()
رفته بودم خونه یكی از دوستهام، اون موقع هنوز به خواستگارش جواب نداده بود. وقتی رفت تو آشپزخونه و بیاد صدای همسایه بالایی را میشنیدم كه شاكی بود، كه داشت داد میزد و با شوهرش دعوا میكرد. وقتی دوستم برگشت تو اتاق بهش گفتم دعا نمیكنم این ازدواج حتما سر بگیره ولی دعا میكنم با هر كسی ازدواج كردی خوشبخت و سعادتمند باشی. چیزی كه تو ذهنم بود یه زندگی آروم با محبت و صمیمیت، بدون تنش در كنار همسرش. ولی ... ولی نمیدونستم بعد از ازدواج دعوا و جر و بحث یه اتفاق روزمره میشه تو زندگیشون.
دوستم زنگ بود. نگران پسر خاله اش بود. گفت دل درد خیلی بدی داره، نگران بود. دفعه بعد كه بهش زنگ زدم گفت كه دكترها گفتند ورم معده داره. گفتم: "خب خوب میشه. نگران نباش. خدا را شكر كه چیز بدی نیست." منظورم از چیز بد یه چیزی تو مایه سرطان بود. و به نظر یه مشكل مثل ورم معده نباید نگرانی زیادی ایجاد میكرد و به زودی خوب میشد. ولی ... ولی بعد از مدتی مشخص شد كه اون پسر نوجوون مبتلا به سرطان شده.
جشن عروسی یكی از دوستهام بود، خیلی خوشحال بودم. آهنگ قشنگی پخش میشد و من با تمام وجود برای دوستم آرزوی خوشبختی میكردم. و حالا بعد از گذشت چند سال فكر میكنم چقدر این دوستم بدبخت شد.
و من یاد گرفتم فقط با مثبت اندیشی نمیشه همه چیز خوب پیش بره.
و اتفاقات زندگی به خیلی چیزهای دیگه بستگی داره!
پ.ن. متاسفم از موج منفی كه دادم ولی در كنارش باید بدونیم همیشه افكار بد اتفاق نمیافتند. پس بیخود برای خودمون نگرانی از آینده ایجاد نكنیم


نظرات ()