
و سفر باید كرد
مثل مرداب نمیباید ماند
بار را باید بست
سفری باید كرد
تا به دروازه آن شهر اساطیری عشق
بی گمان باید رفت
باید رفت
رو به آن وسعت بی واژه كه همواره
مرا میخواند

"هیچ كس آنقدر كه دشمنانش میگویند بد نیست و آنقدر كه دوستانش میگویند خوب"
ادامه مطلب

"اینجا چراغی روشن است"
این جمله چند روزیه كه ذهنم ناخودآگاه تكرار میشه. و چراش را نمیدونم. یادم نمیاد این عبارت را كی و كجا شنیدم. اسم یه كتاب، یا قسمتی از یك مطلب و یا تو یك فیلم...
برام فرقی نمیكنه این جمله را كی و كجا شنیدم. چون حس خوبی بهم میده تكرار گسسته این جمله در ذهن ناخودآگاهم. حس خوبی توام با امید، آرامش، نوعدوستی، محبت، صمیمیت و عشق!

تا حالا شدی، كتابی یا وب لاگی بخونی یا فیلمی ببینی. و در مورد مسائل و مشكلات داستان فكر كنی. و فكر كنی كه این مشكلات میتونه برای هر كسی پیش بیاد و مثل درس زندگی میمونه و آدم باید یاد بگیره با مشكلاتش را بپذیره. سعیاش را برای حلش بكنه و به خودش اجازه نده ناراحت بشه برای چیزهایی كه ارزش ندارند. و محكم باشه.
شده كلی برای خودت فكر كنی و سعی كنی روحیه محكم و مقاومی برای خودت بسازی برای مسائلی از زندگی كه دست تو نیست، امیدواری پیش نیاد ولی به میخواهی آدم محكمی باشی در برابر زندگی.
و بعد یه مشكل خیلی ساده، خیلی پیش پا افتاده، خیلی كم اهمیت پیش میاد. كه در مقایسه با مطالبی كه خوندی و فكرهایی كه كردی هیچه!
و در مقابل اون مشكل ساده كه به خودت میگی یه درس كوچیك زندگیه. و اصلا مهم نیست. فقط یه پله كوچیكه كه تو یاد بگیری محكم باشی. ولی كم میاری. زود بهت برمیخوره و نمیدونی چیكار كنی!
پ.ن. هیچ خوشم نمیاد، وقتی به خودم میگم اصلا مهم نیست، بازم وقتی میخوام حرفش را بزنم صدام میلرزه.
پ.ن.2. واقعا مشكل خیـــــــــــــلی بیاهمیتیه كه خیلی راحت میتونم بیخیالش بشم. بیشتر از لرزیدن صدام برای یه چیز بیخودی ناراحتم.

وقتی كار اداریتون گیر یه كارمند بیادب میافته چیكار میكنید.
پس چی شد طرح تكریم ارباب رجوع؟
پ.ن. عصبانیم خیلی
نظرات ()